تبلیغات
شراب طهور
 
                                                        


  • کل بازدیدها :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تحلیل آمار سایت و وبلاگ
چهارشنبه 12 اسفند 1394 :: نگارنده : ع. ربیع زاده


به قلم سید طه از وبلاگ زلال:


1.

من

در اتاق نشسته بودم و کله‌ام را کرده‌بودم در مانیتور لپ‌تاپ و مشغول بودم به همین امورات کاری و درسی جاری. محسن رفته‌بود سمت خوابگاه‌های متأهلی تا یک امانتی را برساند به مهدی که ساکن آن‌جاست.

یک ساعتی از رفتن محسن گذشته بود و تقریباً دیرکرده‌بود، ولی چون این دیرکردها زیاد ازش سر می‌زد، ما معمولاً نگرانش نمی‌شدیم! خوابگاه‌های متأهلی چسبیده است به دانشگاه و خوابگاه ما هم که داخل دانشگاه است، با این حساب نباید رفت و آمدش زیاد طول می‌کشید، ولی ممکن بود که در این بین دنبال کار دیگری هم رفته باشد.

وقتی آمد، من همین‌طور سرم در لپ‌تاپ بود و طبق معمول خیلی نمی‌فهمیدم دور و برم چه می‌گذرد. محسن آرام وارد شد و به دیوار اتاق تکیه داد. با یک مقایسه‌ی ناخودآگاهِ داخل آمدنش با دفعات پیش، احساس کردم که رفتار و طرز ورودش طبیعی نیست. سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. غمگین بود. چیزی نپرسیدم. منتظر شدم تا خودش بگوید. آهی کشید. نگران شدم. با سکوت، به نشانه‌ی کنجکاوی و نگرانی، چشمم را تنگ کردم و سرم را تکان دادم که یعنی «چی شده؟» محسن هم سرش را پایین انداخت و به این طرف و آن طرف تکان داد. بیش‌تر نگران شدم. پرسیدم: «خب؟» محسن گفت: «علی...»....

 



2.

محسن

رفته‌بودم که یک امانتی را برسانم به خانه‌ی مهدی. خانه‌ی مهدی یکی از همین واحدهای خوابگاه متأهلی است. وارد محوطه‌ی مجتمع که شدم محمد را دیدم که تک و تنها در حیاط قدم می‌زد و به نظر پکر می‌آمد. نزدیک رفتم و گرم گرفتم و سلام و احوال‌پرسی. معلوم بود که خیلی حالش خوش نیست. خیلی بی‌حال جواب می‌داد. پرسیدم «چه شده؟»، جواب سربالا داد و چیزی نگفت. شک کردم، ولی دلم نمی‌خواست اصرار کنم. کار هم داشتم و باید زودتر برمی‌گشتم. ازش خداحافظی کردم و رفتم به سمت خانه‌ی مهدی و امانتی را تحویلش دادم. با خودم گفتم حالا که تا این‌جا آمدم، یک سری هم به خانه‌ی احسان بزنم و احوالش را بپرسم. واحد احسان در بلوک بغلی بود. زمانی را که در آسانسور سپری کردم تا به طبقه‌شان برسم، به پریشانی محمد فکر می‌کردم و گزینه‌های احتمالی که می‌توانست منشأ آن باشد، ولی هیچ جواب معقولی به ذهنم نمی‌رسید. رفتارش نگرانم کرده بود. محمد آدمی نبود که به این راحتی‌ها غمش را بتوانی در صورتش ببینی. شاید چیز مهمی بود که داشت از من پنهان می‌کرد. مثلاً‌ شاید...

آسانسور ایستاد و رشته‌ی فکرهایم پاره شد. وارد راهرو شدم و رفتم به سمت واحد احسان. جلوتر که رفتم، درب واحد روبه‌رویی خانه‌ی احسان توجهم را جلب کرد. روی در یک پارچه مشکی زده‌ بودند و یک کاغذ که روی آن نوشته بود «انا لله و انا الیه راجعون». جا خوردم. اشتباه نمی‌کردم، آن‌جا خانه‌ی علی بود. سریع چرخیدم و در خانه‌ی احسان را‌ کوبیدم تا زودتر بفهمم چه اتفاقی افتاده. احسان خیلی زود در را باز کرد و آمد بیرون. خانمش هم پشت سرش بیرون آمد و زود رفت داخل خانه‌ی علی. خانم‌های دیگر مجتمع هم داشتند یکی یکی می‌آمدند. با احسان یک سلام و احوال‌پرسی سریع کردم و ماجرا را پرسیدم. احسان هم دمغ بود و حال قصه گفتن نداشت. خیلی کوتاه تعریف کرد. خیلی کوتاه، و خیلی دردآور.

 

3.

علی

دوست داشتم روزهای اول زندگیِ پسرمان، با بهترین خاطره‌ها برای همسرم ماندنی شود. امروز صبح سر صبحانه، بهش گفته بودم که «تا وقتی مامان و بابا تهران هستند، حتماً‌ یک روز پنج نفری می‌رویم گردش. شاید هم شب جمعه‌ای برویم هیئت شهدای گمنام. هیئت میثاق هم که همین بیخ گوشمان است! اصلاً هیئت میثاق فردا شب مراسم دارد. کاش تو هم سر حال بودی و می‌توانستی برای خادمی بیایی! حتما مامان خیلی خوشحال می‌شدند که ببینند دختر ماهشان به مهمانان اباعبدالله خوش‌آمد می‌گوید و به آن‌ها خدمت می‌کند. حالا عیبی ندارد. خدا که هفته‌های بعد را ازمان نگرفته. ان‌شاءالله مامان و بابا را چند هفته نگه می‌داریم و هفته‌های بعد با هم می‌رویم.»

بابا گفت که باید برگردد مشهد و نمی‌توانند زیاد تهران بمانند. من هم گفتم: «باشد، اگر شما کار واجب دارید اصراری نیست، ولی مامان‌بزرگ که نمی‌تواند به این زودی‌ها دل از نوه‌ی بزرگش بکند! هرچه باشد اولین بار است مادربزرگ شده! حتماً تا مدرسه‌اش نفرستد از این‌جا نمی‌رود» و بعد همه خندیدیم.

به بابا گفتم: «ان‌شاءالله چند سال دیگر قرار است آقا پسر هم بشود خادم امام حسین، حالا ببینید!» بابا هم گفت: «بله حتماً ان‌شاءالله، با این بابا و مامانی که دارد، چیزی غیر از این هم توقع نیست. البته ما که معلوم نیست آن‌وقت باشیم یا نه، ولی عزادار اباعبدالله همیشه هست و هیئت هم همیشه خواهد بود که گل‌پسر خادمش باشد» من چهره در هم کشیدم و گفتم: «حتماً فکر کرده‌اید چهل‌سال طول می‌کشد تا بشود خادم! یعنی‌چی معلوم نیست آن‌وقت باشید یا نباشید؟!» بابا هم به طعنه گفت: «مثل این‌که شما با عزرائیل هم مراوده داری خبر نداشتیم! مرگ و زندگی که این حرف‌ها را ندارد» و مامان آن‌جا پرید وسط حرفمان که «آقا حرفتان درست، ولی حالا سر صبحانه بحث معرفتی را ول کنید. فعلاً گل نورسیده داریم. یک خرده به جای مرگ درباره تولد حرف بزنید!»

بعد از آن چند لحظه سکوت شد. خانمم به مادرش نگاهی کرد و لب‌خند ملیحی زد. من زیرچشمی نگاهش کردم. از همان لب‌خندهایی بود که دل مرا می‌برد. نتوانستم دل بکنم. همان‌طور داشتم نگاهش می‌کردم. سرش را نزدیک سر مادرش برد و یواشکی گفت: «آرزو دارم از این همایل‌ها بیندازد و بشود خادم، مثل علی‌آقا؛ یا اهل علم و تبلیغ بشود مثل بابا. فکرش را بکنید. پسرم می‌آید چادر مادربزرگ مهربانش را می‌گیرد و لباس عزایش را نشان می‌دهد که به خاطر امام حسین گل‌مالی‌اش کرده است، و شما قصه‌های کربلا را برایش می‌گویید. هیچ وقت یادم نمی‌رود آن زمانی که آن قصه‌ها را چه‌قدر قشنگ برای خودم تعریف می‌کردید مامان‌جان. تازه چندسال بعدش هم که آبجی بزرگ‌تر شده بود،‌ یک‌بار دیگر هم همه‌اش را از شما شنیدم... یادش به خیر. حالا ان‌شاءالله یک‌بار دیگر هم که برای آقا پسرمان تعریف می‌کنید، باز هم من می‌آیم و گوش می‌دهم.» مامان لب خند زد و جواب داد: «گل‌پسر که خادم آقا می‌شود و سرباز امامش هم می‌شود ان‌شاءالله، ولی وقتی مامان به این خوبی دارد، نیازی نیست مامان‌بزرگ قصه‌ها را برایش بگوید...»

 

4.

محسن

احسان هم دمغ بود و حال قصه گفتن نداشت. خیلی کوتاه تعریف کرد. شاید اگر این‌طور کوتاه و صریح نمی‌گفت، این‌قدر برایم دردناک نبود. احسان تعارف کرد و من هم رفتم داخل. خیلی حرفی نزدیم. می‌خواست چایی بریزد و پذیرایی کند که نگذاشتم. چند کلمه‌ای از جزئیات قضیه ازش پرسیدم و او آن‌ها را که می‌دانست جواب داد. غمی بر دلم نشسته بود و نمی‌دانستم چه کنم. بمانم یا بروم. از احسان پرسیدم: «حالا خود علی کجاست؟ خانه‌شان که پر از خانم‌ها شده» احسان سری تکان داد که یعنی «چه می‌دانم؟!» و گفت: لابد همین دور و بر است.

وقتی از احسان خداحافظی کردم و آمدم بیرون، خیلی گرفته بودم. به جای آسانسور رفتم سراغ راه پله. معطلیِ قدم زدن در پله‌ها برای کسی مثل من که می‌خواست کمی فکر کند، فرصت خوبی فراهم می‌کرد که در آسانسور این‌طور نبود. در راهروی یکی از طبقات علی را دیدم، از دور. قدم می‌زد و تنها بود. خواستم بروم جلو تسلیت بگویم. ولی انگار کلمه‌ها بر زبانم جاری نمی‌شدند. نمی‌دانستم چه باید بگویم. انگار کسی هم باید به من تسلیت می‌داد! بی‌خیال شدم و تسلیت را گذاشتم برای بعد. از همان دور علی را در ته راهرو پاییدم. سرش را انداخته بود پایین و فکر می‌کرد و راه می‌رفت. به نظر می‌رسید آرام است، آرام و در فکر. می‌توانستم حدس بزنم به چه فکر می‌کند...

 

5.

محمد

از این که محسن را در محوطه دیدم، تعجب کردم. نمی‌خواستم حال گرفته‌ام او را نگران کند، ولی دست خودم نبود. وقتی پرسید، خواستم یک جوری ماجرا را برایش تعریف کنم، ولی نتوانستم. طفره رفتم و ازش گذشتم. خوشبختانه او هم خیلی اصرار نکرد. خود من وقتی قضیه را مطلع شدم، مُخم سوت کشید. باورم نمی‌شد. اتفاقاً ظهر امروز که داشتم به دانشگاه می‌رفتم حاج‌آقای حسینی و خانمشان را سر کوچه‌ی مجتمع دیدم. آقای حسینی یک روحانی نسبتاً‌ جوان و با صفا بود. به دل آدم می‌نشست. در همین چند روز با ایشان آشنا شده بودم. مهمان علی شده بودند برای همان بارداری و زایمان خانمش. چند روز قبل از وضع حملش آمده بودند تهران. هر چند وقت یک‌بار که یکی از بچه‌ها نوبت پدر شدنش نزدیک می‌شود، ما هم توفیق پیدا می‌کنیم که با پدر و مادر خانمش بیش‌تر آشنا شویم! معمولاً پدر و مادرها، و خصوصاً‌ مادرها در این شرایط می‌آیند تا کنار دخترشان باشند و شرایط را برایش آسان‌تر کنند. سر تولد پسر خودم هم همین طور بود. ظهر از حاج‌آقا حسینی پرسیده بودم که سر ظهری کجا می‌روند؟ حاج‌آقا هم جواب داده بود که قصد زیارت کرده است و به اتفاق خانم می‌روند پابوسی حضرت عبدالعظیم. چند قدمی با هم همراه شدیم. آن‌ها می‌رفتند سر چهارراه دادمان تا تاکسی بگیرند و من هم تا در غربی دانشگاه همراهشان بودم. در این فاصله فرصتی شد که در مورد اهمیت زیارت صحبت کنیم و معنی زیارت، و این‌که مردم تهران وجود حضرت عبدالعظیم را قدر نمی‌دانند. دم در دانشگاه که رسیدیم، من عذرخواهی کردم و جدا شدم. آن‌ها هم رفتند. فاصله‌ی کوتاهی بود. هیچ وقت باورم نمی‌شد که قرار باشد تا چند دقیقه‌ی بعدش چنان اتفاقی بیفتد. شاید اگر می‌دانستم، چند لحظه‌ی دیگر به چهره‌ی دوست‌داشتنی حاج‌آقا نگاه می‌کردم. به قولی، حاج‌آقا از همان‌ مؤمن‌هایی بود که نگاه به چهره‌شان هم عبادت است!

 

6.

من

محسن سرش را پایین انداخت و به این طرف و آن طرف تکان داد. بیش‌تر نگران شدم. پرسیدم: خب؟ گفت: علی...

علی را با نام خانوادگی‌اش معرفی کرد. من علی را می‌شناختم. قلبم داشت می‌ایستاد. پرسیدم چه شده؟ گفت: یک هفته نمی‌شود که پسرش به دنیا آمده.

گفتم: خب؟ حالا پسرش طوری‌ش شده؟

گفت: نه، پدر و مادر خانمش آمده‌بودند که پیش خانم علی باشند. از چند روز قبل از زایمانش این‌جا بودند.

گفتم: حالا چه‌طور شده که این‌قدر ناراحتی؟

گفت: امروز ظهر داشتند می‌رفتند زیارت حضرت عبدالعظیم، که یک دختری سوار دویست و شش، با سرعت به سمتشان می‌آید و هر دو را...

 

محسن بقیه‌اش را نگفت. نتوانست بگوید. من هم هیچ نتوانستم بگویم، هیچ. فقط ساکت شدم و بهت‌زده نگاهش کردم. چشمانم درشت شده بود. نفسم هم گیر کرده بود. چند ثانیه طول کشید تا فقط، آهسته و طولانی گفتم: وااای!

 

7.

همسر علی

خانم‌ها خوش آمدید، قدم‌رنجه کردید، ولی خب، چرا دوباره زحمت کشیده‌اید؟ برای چه آمده‌اید دوباره؟ زحمت کشیده‌اید، خوش آمدید، ولی شما که یک‌بار آمده بودید و تبریک گفته بودید، بس بود دیگر. بروید، بچه‌ام می‌خواهد بخوابد. بگذارید بخوابد. امشب که دیگر مامانم نیست نصف شب بلند شود و آرامش کند. بروید بگذارید یک خاکی بر سرم بریزم. علی کجاست؟ حتماً رفته است با بابا خرید کند برای شام، مثل دیشب، درست است؟ بابا کجاست حالا؟ دلم تنگ شده برایش. چرا نمی‌آید؟ بیاید کنارم بنشیند و باز هم از خانمی‌های دخترش تعریف کند جلوی اهل خانه. بگویید بیاید دیگر. این همه خانم ریخته‌اید این‌جا، معلوم است نمی‌تواند بیاید تو. حتما دم در است. زهراجان، برو ببین اگر بابا دم در است بگو بیاید داخل. معصومه خانم، شما برو آشپزخانه به مامانم بگو این‌قدر زحمت نکشد. همه‌اش این چند روز بنده خدا دارد می‌جنبد. از پا افتاد قربانش بشوم. دیگر خیلی ازش خجالت می‌کشم. امروز گفتم که دیگر نمی‌گذارم در خانه کار کند. باید خودم دست به کار شوم. راستی این چه لباس‌هایی است؟ دل پسرم می‌گیرد که. این‌جا که مردی نیست، لا اقل لباس قشنگ می‌پوشیدید که پسرم نترسد. آهان فکر کنم بابا رسید. کی است دم در؟ زهرا، زهرا جان،‌ بابای من را ندیدی؟ نکند نمی‌شناسیش؟ بگذار بگویم،‌ بابام جوان است، روحانی است. ببینی خودت می‌فهمی. اگر خجالت می‌کشی به شوهرت بگو برود دنبالش. بابایم خوش‌مشرب است، حتماً‌ شوهرت را تحویل می‌گیرد، نگران نباش. معصومه چرا تو نشسته‌ای برّ و برّ من را نگاه می‌کنی، گفتم برو مامانم را بیاور. حتماً‌ دارد از خانم‌ها پذیرایی می‌کند. مامان! مامان! مامااااان...

ای وای پسرم بیدار شده. دارد گریه می‌کند. کجاست پسرم. بچه باید پیش مادرش باشد. چرا شماها این‌جوری می‌کنید؟ سر و صدا می‌کنید بچه بیدار می‌شود. برید بیرون. همه برید بیرون. بیرووووون. فقط مامانم بیاید این‌جا. فقط مامانم. سعیده ولم کن. ولم کن. چرا دستم را می‌گیری؟ من که کسی را نزدم. خودم را؟ خودم را نزدم که. خیالاتی شدی دختر. پسرم کو؟ کی پسر گلم را برده. سعیده چرا گریه می‌کنی؟ چرا این‌قدر شلوغ کرده‌اید؟ مریم خانوم، شما که بزرگ‌تری دستش را بگیر و ببرش بیرون. بیخود آمده گریه می‌کند دیوانه. یعنی چی؟ برای چی گریه می‌کنی؟

راستی این بادکنک‌ها کو؟ علی‌آقا این‌قدر زحمت کشیده بود اتاق را تزیین کرده بود. چرا هم‌چین کردید شماها؟ بادکنک‌ها کجاست؟ این فانوس رنگی‌ها را بیار بزن سرجاش. مامانم این‌قدر این‌ها را دوست داشت. الان می‌آید می‌بیند نیست، نمی‌گوید چی شده؟ زود باشید دیگه. معصومه کجا رفت؟ مامانم چی شد؟ کجا رفت؟ سرعت داشت ماشینه؟ یعنی چی سرعت داشت؟ یعنی چه‌قدر؟ یعنی چی شد؟ بابا هم بود؟ آره بوده حتماً. بابا همیشه کنار مامان بوده. حتماً‌ با هم بودند. آن‌ها همیشه باهم هستند...

 

8.

همسر محمد

صدای گریه‌ها و ضجه‌هایی که آنی بلند می‌شد و فرو می‌نشست، حال همه را به هم می‌ریخت. همسر علی نمی‌فهمید چه می‌گوید. نگرانش شده بودم که نکند دیوانه شده! طفلک حق هم داشت. بیچاره تنها خواهر کوچک‌ترش...

من دم در اتاق ایستاده بودم و نمی‌دانستم چه کنم. نمی‌دانم قضیه را باور کرده بود یا نکرده بود. می‌فهمید که چه می‌گوید یا نمی‌فهمید. به هرحال تنها یک راه چاره به ذهنم می‌رسید. باید آرامش می‌کردیم. باید کاری می‌کردیم که یک دل سیر گریه کند. شاید شوک عصبی یا چیز دیگری باعث می‌شد که نتواند راحت باشد. خودش هم نمی‌فهمید چه می‌کند. خانم‌های اطرافش هم که گریه می‌کردند اعتراض می‌کرد و سر و صدا می‌کرد که بروند بیرون. من می‌دانستم باید چه کنم، فقط دنبال یک فرصت مناسب می‌گشتم. کمی که گذشت، از بین خانم‌ها جلو رفتم و کنارش نشستم. دستش را گرفتم و سرش را روش شانه‌ام گذاشتم و بغضم را خوردم. کمی مکث کردم و شروع کردم در گوشش زمزمه کردن:

«خوب شد که نبودی و خودت ماجرا را با چشم خودت ندیدی. برای خانم‌ها سخت است که با چشم خودشان پرپر شدن عزیزانشان را ببینند، سخت است پیکر خونین عزیزانشان را ببینند، مخصوصاً اگر کاری هم نتوانند بکنند. مخصوصاً اگر وضع جان‌دادن عزیزانشان... می‌خواهم بگویم حالا خوب است که بابا و مامان تو زجری نکشیده‌اند. تو می‌دانی که بعضی‌ها وقت مرگشان، وقت پروازشان، تکه تکه شدند عزیزم، تو که می‌دانی ارباً ارباً یعنی چه»

 

آرام‌تر شده بود و گریه می‌کرد. خانم‌هایی هم که صدای مرا می‌شنیدند، اشک می‌ریختند. ته دلم خدا را شکر می‌کردم. عالیه که کنار دیوار بود، دستش را بالا آورد و یکی از چراغ‌های اتاق را خاموش کرد. من ادامه دادم:

«حالا همه‌ی ما کنارت هستیم. همه‌ی ما خاله‌های آقا پسرت هستیم. به اندازه‌ی هزارتا مادربزرگ برایش قصه می‌گوییم و قربان صدقه‌اش می‌رویم. گریه کن عزیزم. گریه کن تا آرام شوی. آدم در این شرایط باید گریه کند. حتی اگر با سر و صدا هم باشد هیچ اشکالی ندارد. ما همسایه‌ها هیچ‌وقت اعتراض نمی‌کنیم عزیز دلم. هیچ وقت نمی‌آییم به علی‌آقای تو بگوییم «به خانمت بگو که یا شب گریه کند یا روز»، کاری نمی‌کنیم که مجبور شود بیرون شهر برایت بیت الاحزان درست کند. بیت الاحزان تو قلب‌های همه‌ی ماست. ما کنارت هستیم. این‌جا خدا هست، اهل بیت هستند. پسرت را نذر امام حسین کردی، دیگر باید خیالت راحت باشد. آقا همه چیز را برایش درست می‌کنند. آقا که بهتر بلدند چه‌طور سربازشان را تربیت کنند. خیلی هم بهتر از بابای تو بلدند! آقا، بابایت را بردند پیش خودشان، که بگویند من خودم مستقیم باید این آقاپسر را تربیت کنم. ببین که چه‌قدر ارج داشته‌ای پیششان که این‌طوری امتحان شده‌ای. خانم‌جان، عزیز من، می‌دانم که تو از این امتحان سربلند بیرون می‌آیی. عمری برای زینب گریه کرده‌ای، خادمی کرده‌ای. شاگرد مکتبش شده‌ای و باید درس هم پس بدهی. این افتخار کمی نیست. می‌دانم که درس‌هایشان را خوب یادگرفته‌ای. صبر می‌کنی، و بر سخت‌تر از این‌هایش هم صبر می‌کنی. وضع تو که بدتر از زینب نیست که در خردسالی در آن تشییع غریبانه‌ مادرش را بدرقه کرد، و بعد غربت و مظلومیت پدرش را دید، و بعد داغ پدر بر دلش نشست، و بعد عزیزانش را، و عزیزتر از هم برادرش را، آقایش را، سرورش را، جلوی  چشم‌هایش...

گریه کن خانومم، گریه کن بر غریبی زینب، بر رنج‌های فاطمه‌، بر غصه‌های سکینه، بر بی‌تابی‌های رقیه در فراق بابا. تو که خیلی از رقیه بزرگ‌تری عزیز من. رقیه را تسلی بده. آرام باش. گریه کن تا آرام شوی.

خیالت راحت باشد که کنارت هستیم. هوایت را داریم. همیشه کمکت می‌کنیم. هیچ کم و کسری نخواهی داشت. کاری می‌کنیم که خیال مادرت هم -هرکجا که هست- از بابت تو راحت باشد. اگر خواسته باشی هم ولت نمی‌کنیم. پسرت جگرگوشه‌ی همه‌ی ماست.»

 

9.

احسان

وقتی محسن را دیدم، اولش فکر کردم برای همین قضیه آمده است این‌جا. ولی وقتی پرسید که چه خبر شده، تازه فهمیدم اصلاً در جریان نیست. خانمم آماده شده بود که برود خانه‌ی علی برای تسلیت و تسلی. من گیج بودم و حواسم نبود که محسن را تعارف کنم تا داخل بیاید. در جواب سؤالش هم اصلاً حوصله نداشتم که توضیح بدهم. خیلی خلاصه گفتم که «پدر و مادرِ خانمِ علی از مشهد آمده بودند که سر زایمان خانمش این‌جا باشند. دو روز است که بچه‌اش به دنیا آمده. آن‌ها امروز داشتند می‌رفتند شاه‌عبدالعظیم، که سر چهارراه، یک دختر قرطی جفتشان را زیر می‌گیرد. باباش در جا از دنیا می‌رود، و مادرش هم نیم ساعت بعد در همین بیمارستان بهمن.»

حرفم که تمام شد، احساس کردم محسن جا خورده. نباید این‌جوری می‌گفتم. من اصلاً‌ بلد نیستم اتفاق‌های بد را تعریف کنم، آن‌وقت که حال خودم هم خوب نبود. محسن خیلی دمغ شد. حق داشت. تعارفش کردم بیاید داخل. ساکت شده بود و در خودش فرو رفته بود. آوردمش داخل. حرفی نداشتیم که بزنیم. سر و صداهایی که از خانه‌ی علی می‌آمد حالمان را بدتر می‌کرد. خواستم چایی بریزم، ولی محسن نگذاشت. زانو بغل کرده بود به دیوار تکیه داده بود.

 

10.

شما

دعا کنید برای روزها و شب‌های سختی که این مادر جوان در پیش دارد. دعا کنید برای دل داغ‌دیده‌اش. سخت است. شیرینی روزهای اول مادرشدنش گویی به داغی بدل شد و از میانشان رفت. دعا کنید خدا صبرش بدهد، و خاطرش را آرام کند. ای بسا این روزها که تازه مادر شده، دلش می‌خواست به مادرش بگوید که حالا فهمیده راز محبت‌های مادری را، و حق مادر را. ای بسا تصمیم‌هایی که برای جبران زحمت‌های مادرش داشته و برایش نقشه می‌کشیده. دعا کنید برای دل‌تنگی‌هایش، بغض‌هایش، آه‌هایش، و گریه‌هایش که این روزها با گریه‌های پسرش در هم می‌پیچد و یکی می‌شود.

 


اگرچه اصل این ماجرا هم -با کمال تحسر و تأسف- واقعی است، ولی چون در پرداخت ماجرا، گمان‌‌ها و تعبیرهای خیالی من خیلی دخیل بوده، نام‌ها را در برخی موارد، و نام خانوادگی عزیز متوفی را تغییر دادم.





نظرات :
سربرگ : دست نوشته، تربیت و اخلاق، الگوهای زندگی، 
برچسب ها :
مطالب مرتبط :




یکشنبه 27 آبان 1397 10:37 ب.ظ
Its not my first time to go to see this web site, i am visiting this web site dailly
and get pleasant information from here everyday.
شنبه 26 آبان 1397 05:05 ب.ظ
Hello, I think your site might be having browser compatibility issues.
When I look at your blog in Firefox, it looks fine but when opening
in Internet Explorer, it has some overlapping.
I just wanted to give you a quick heads up! Other then that, amazing
blog!
جمعه 25 آبان 1397 12:59 ب.ظ
I must thank you for the efforts you've put in writing
this site. I'm hoping to see the same high-grade blog posts from you in the future as well.
In fact, your creative writing abilities has encouraged me
to get my very own site now ;)
چهارشنبه 23 آبان 1397 03:56 ب.ظ
Hey! Do you know if they make any plugins to safeguard against hackers?
I'm kinda paranoid about losing everything I've worked
hard on. Any suggestions?
چهارشنبه 23 آبان 1397 04:00 ق.ظ
Heya i am for the first time here. I came across this board and
I find It really useful & it helped me out much.
I hope to give something back and aid others like you helped me.
شنبه 19 آبان 1397 09:04 ب.ظ
A fascinating discussion is definitely worth comment.
I believe that you ought to write more about this issue, it might not be a
taboo subject but typically people don't speak about such subjects.
To the next! Best wishes!!
شنبه 19 آبان 1397 07:24 ب.ظ
Can I just say what a comfort to find somebody who truly knows what they're discussing on the web.

You certainly realize how to bring an issue to light and make it important.

A lot more people should check this out and understand this side of your story.
It's surprising you're not more popular given that you certainly possess the gift.
چهارشنبه 16 آبان 1397 02:29 ق.ظ
Aw, this was an extremely nice post. Taking a few minutes
and actual effort to generate a superb article… but what can I say… I procrastinate a
whole lot and don't seem to get nearly anything done.
شنبه 12 آبان 1397 01:33 ق.ظ
Wow, wonderful blog layout! How long have you been blogging for?

you made blogging look easy. The overall look of your website is fantastic, as well as the content!
دوشنبه 7 آبان 1397 10:12 ق.ظ
Hello colleagues, good article and good arguments commented at this place, I am really enjoying by these.
چهارشنبه 2 آبان 1397 11:12 ب.ظ
This is really interesting, You are a very skilled blogger.
I have joined your feed and look forward to seeking more of your great post.

Also, I've shared your website in my social networks!
شنبه 28 مهر 1397 12:33 ق.ظ
It's not my first time to pay a visit this web page,
i am browsing this web page dailly and take nice facts from here everyday.
جمعه 27 مهر 1397 02:45 ب.ظ
Thanks for finally writing about >شراب طهور <Liked it!
دوشنبه 16 مهر 1397 07:17 ق.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew of any widgets I could add to my
blog that automatically tweet my newest twitter updates.
I've been looking for a plug-in like this for quite some time and
was hoping maybe you would have some experience with something
like this. Please let me know if you run into anything.
I truly enjoy reading your blog and I look forward to your
new updates.
شنبه 14 مهر 1397 06:05 ب.ظ
This post is invaluable. How can I find out more?
جمعه 13 مهر 1397 09:08 ب.ظ
Hey! This is my 1st comment here so I just wanted to give a quick shout out and say I genuinely enjoy reading through your
articles. Can you suggest any other blogs/websites/forums that go
over the same subjects? Appreciate it!
یکشنبه 15 مرداد 1396 05:01 ب.ظ
Appreciate this post. Let me try it out.
یکشنبه 11 تیر 1396 10:11 ق.ظ
Glad to be one of the visitants on this awe inspiring website :D.
شنبه 3 تیر 1396 04:21 ب.ظ
Hi, Neat post. There's an issue along with your site in internet
explorer, would check this? IE nonetheless is the
marketplace chief and a large element of people will leave out
your fantastic writing due to this problem.
چهارشنبه 31 خرداد 1396 02:49 ب.ظ
Outstanding story there. What happened after? Thanks!
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 03:29 ب.ظ
Undeniably believe that which you said. Your favorite justification seemed to be on the internet the easiest thing to be aware of.
I say to you, I definitely get annoyed while people
consider worries that they just don't know about.

You managed to hit the nail upon the top and
defined out the whole thing without having side-effects ,
people could take a signal. Will likely be back to get more.
Thanks
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 06:11 ق.ظ
Great post but I was wanting to know if you could write a litte more on this subject?
I'd be very thankful if you could elaborate a little bit more.
Many thanks!
دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 07:04 ب.ظ
Heya i'm for the primary time here. I found this board and I find It truly helpful & it helped me out much.

I am hoping to provide something back and help others such as you helped
me.
شنبه 9 اردیبهشت 1396 06:22 ب.ظ
It's nearly impossible to find knowledgeable people in this particular
subject, however, you seem like you know what you're talking
about! Thanks
شنبه 9 اردیبهشت 1396 05:45 ب.ظ
Hello i am kavin, its my first occasion to commenting
anyplace, when i read this post i thought i could also make comment due to this good piece of
writing.
شنبه 9 اردیبهشت 1396 05:04 ب.ظ
First off I want to say terrific blog! I had a quick question in which I'd like
to ask if you do not mind. I was interested to know how you center yourself and clear your mind before
writing. I have had a hard time clearing my thoughts in getting my ideas out.
I do enjoy writing however it just seems like the first
10 to 15 minutes are wasted just trying to figure out how to
begin. Any ideas or tips? Thanks!
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 01:02 ق.ظ
Heya i am for the first time here. I came across this board and I find It really useful & it helped me
out a lot. I hope to give something back and aid others like you helped me.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر